فاصله ی بی انتها
فریاد خاموش
و می دانم که پشت رویش هر گل زوالی نیز در راه هست و طوفان جامه ی سرخ شقایق را به دست باد خواهد داد نگاه مهربان نور ، روزی سرد خواهد شد زمین در حسرت باران دوباره تشنه خواهد بود من از پایان نمی ترسم هراس من زتسلیم است . . . مبادا جامه ی پاک غرورم با حقارت ها در آمیزد مباا با فریب رنگ ها روحم بیامیزد . . . مبادا در نشیب راه دستم پیش از آنکه دانه ای در خاک بنشاند ، فرو افتد . . . من از پایان نمی ترسم . . . هراس من ز تسلیم است ، ز تحقیر است . . . خنده زد و گفت : ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید ! گفتم : پرنده گفت : اینجا پرنده نیست اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست ! گفتم : درون چشم تو دیگر . . . گفت : دیگر نشان ز باده ی مستی نیست اینجا به جز سکوت ، سکوتی گزنده نیست !
| Design By : Night Skin |


