فریاد خاموش
و می دانم که پشت رویش هر گل زوالی نیز در راه هست و طوفان جامه ی سرخ شقایق را به دست باد خواهد داد نگاه مهربان نور ، روزی سرد خواهد شد زمین در حسرت باران دوباره تشنه خواهد بود من از پایان نمی ترسم هراس من زتسلیم است . . . مبادا جامه ی پاک غرورم با حقارت ها در آمیزد مباا با فریب رنگ ها روحم بیامیزد . . . مبادا در نشیب راه دستم پیش از آنکه دانه ای در خاک بنشاند ، فرو افتد . . . من از پایان نمی ترسم . . . هراس من ز تسلیم است ، ز تحقیر است . . . خنده زد و گفت : ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید ! گفتم : پرنده گفت : اینجا پرنده نیست اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست ! گفتم : درون چشم تو دیگر . . . گفت : دیگر نشان ز باده ی مستی نیست اینجا به جز سکوت ، سکوتی گزنده نیست !
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك. . .
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
14 توسط ترنم| |
حتی اگر تنهاترِین تنهایان باشم باز هم خدا با من است.او جبران تمام نداشتن های من است...
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت
21 توسط ترنم| |
من از پایان نمی ترسم
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت
14 توسط ترنم| |
گفتم : بهار
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت
16 توسط ترنم| |

